شانزده ماه گذشت ... به همین زودی
تنها بهونه زندگی مامان بابا
آنیسای ناناز من
دیشب بعد از یکماه خونه عزیز بودن برگشتیم خونه خودمون. چند روز پیش که عزیز رو برده بودم دکتر برای بررسی وضعیت عزیز شکر خدا آقای دکتر کلی از وضعیت عزیز راضی بود و بهم اطمینان داد که خطر رفع شده و امیدمون به این هست که دیگه عزیز مریض نشه و تنش همیشه سالم باشه.الهی آمین
وقتی از خونه عزیز حرکت می کردیم همچین خوابت میومد که گفتم تو ماشین می خوابی ولی فک کنم فهمیده بودی داریم برمیگردیم خونه . توی آسانسور چشمات رو تا آخرش باز کرده بودی سرت رو به اطراف می چرخوندی و بررسی میکردی . وارد خونه که شدیم کلا خواب از یادت رفت و نمی دونستی کدوم طرف بدویی و ذوق کرده بودی . راس میگن که هیچ جا خونه آدم نمیشه 
آنیسای من این روزا حس خاصی دارم .هم ذوق اینکه دیگه همدیگرو درک میکنیم و وقتی چیزی میگم مات و مبهوت به صورتم نگاه نمی کنی
( مثلا میگم آنیسا کنترل رو بده مامان . میاری و میگی بیس (بویور یعنی بفرمایید) یا وقتی چیزیرو میخوای منم میدونم منظورت چیه و وقتی به چیزی که می خوای میرسی میگی میس(مرسی) واییییییییییییی یعنی بعضی وقتها نمی دونم چیکارت کنم .بخورمت قورتت بدم ولی به بوسه اکتفا میکنم) از طرفی این روزها دلتنگ روزهای نوزادیتم مثلا 4ماهگی 6ماهگی روزایی که با تمام وجود دوس دارم دوباره لمسش کنم و به خاطر شیر نخوردنت روزها رو به خودم و اطرافیان زهر نکنم
ولی خوب روزی که گذشته گذشته
الانم شیرین ترین اتفاق زندگی منی و خوشحالم که این روزها رو لحظه به لحظه با تمام وجود زندگینت میکنم
عزیز میگه تخم بلدرچین کار خودش رو کرده چون تو واقعا زبون باز کردی بعضی چیزها رو مرتب به خودی خود تکرار میکنی مثلا عزیز , عمه ,عمو , مانر(مادر) بیس (بفرمایید) میس (مرسی) , آتا ,آدا (خاله) , منیر (پنیر) جیس(جیز), داخ (داغ) ,آنا(الناز=مامانی),بابا, دردر, گتی(رفت) گُ(بیا) , آرزوووو( آرزو) و.......
اکثرا وقتی کلمه ای هم بهت میگیم با زبون خودت تکرار میکنی .
وقتی عزیز قربون صدقه ات میره .میری سرت رو میچسبونی به سینش و خودت رو براش لوس میکنی
عزیز خیلی بهت عادت کرده .امروز صبح میگفت جاش خیلی خالی تو خونه ولی خوب چاره ای نیست
مامان رو ببخش که کم فرصت نمیکنه برات بنویسه ولی این رو بدون که لحظه به لحظه اش توی ذهن مامانی ثبت شده
عاشقتمممممممممممممم

هر جا گوشی میبینی برمیداری با صدای بلند میگی ادووووووووووو و بعد سکوت میکنی و سرت رو تکون میدی و مثلا داری به حرف طرف گوش میکنی ههههه

هر کجا شال رو وسری گیرت بیاد میندازی سرت و با اون واسه خودت بازی میکنی
لباس که تنت میکنم اینور و اونور میچرخی و با ذوق میگی جی جی
خلاصه دلخوشی و بهونه زندگی ما شدی .
قول میدم سعی کنم تند تند برات بنویسم وروجک من
بوسسسسسسسسسسس


شانزده ماه گذشت ... به همین زودی
